|
|
|
|
|
صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت دو- گهواره ايست آشنا لالائی می خواند... سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم و آدم ها را نمی شناسم... چهار- زندگی آبی است ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام. پنج- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛ آشنا مراقب است بروز نکند. شش- به هفت نزديک می شوم ولی هنوز عاشق نگشته ام! هفت- بازی ها پايان ندارند؛ نفس هايم تند می زنند و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛ می گويند عاشق گشته ام.... هشت- هفت به پايان رسيد اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم! نه- ديگر حرفی ندارم طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند: يک ساحل... يک دنيا تنهايی... راستی! "يک " را نشمردم: رويايی نوشين از بستر خواب خدا در منطق بيداری ام جاری گشت...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
*مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد* *دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت* *پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست* *هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم* *عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم* *عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم
چون تو را دوست دارم* |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی.. کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من چرا شد قرعهء محنت بنام من که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود : چه بگوید این دل من ؟ عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟ مرگ خندید و گفت : در این خانه ویرانه من... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت دو- گهواره ايست آشنا لالائی می خواند... سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم و آدم ها را نمی شناسم... چهار- زندگی آبی است ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام. پنج- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛ آشنا مراقب است بروز نکند. شش- به هفت نزديک می شوم ولی هنوز عاشق نگشته ام! هفت- بازی ها پايان ندارند؛ نفس هايم تند می زنند و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛ می گويند عاشق گشته ام.... هشت- هفت به پايان رسيد اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم! نه- ديگر حرفی ندارم طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند: يک ساحل... يک دنيا تنهايی... راستی! "يک " را نشمردم: رويايی نوشين از بستر خواب خدا در منطق بيداری ام جاری گشت... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم
زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد
پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم
نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در
جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو
بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام می شود تمام خوابهای تلخ من |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی نمی خواهم به جز من يار کسی باشی گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد *جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت* |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی نامه الیور نورل هاردی نام : الیور نورل هاردی تاریخ مرگ:7 آگوست 1957 در سن 65 سالگی الیورنورل هاردی در 18 ژانویه 1892 در هارلم جورجیا به دنیا آمد او در دانشگاه ایالتی جورجیا در رشته حقوق تحصیل می کرد و در فواصل بین درس ها در کنسرواتوی موسیقی آتلانتا آواز می خواند. مادر و پدرش اسکاتلندی بودند. او در سن 21 سالگی با مادلین سالوشین آشنا شد. او نیز آواز خوان اپرا و نوازنده پیانو بود، به این ترتیب اولین ازدواجش صورت گرفت. در سال 1935 الیور و استن در چهار فیلم نقش آفریدند. هنوز الیور با میرتل زندگی می کرد اما میرتل به قولش عمل نکرد و دوباره دست به مشروب خواری زد و به مکانهای نامناسب رفت و آمد داشت. مردم او را به عنوان همسر الیور می شناختند و از دیدن او ناراحت می شدند الیور هم شرمنده بود از این رو سرانجام در سال 1937 به طور رسمی از هم جدا شدند. در سال 1938 به بعد در دو فیلم احمقها در آکسفورد و دو بد شانس در هواپیما را بازی کردند که یکی از جالب ترین فیلم هایشان محسوب می شد. علیرغم اینکه همه فکر می کردند الیور با ویولامورس ازدواج می کنتد اما در سال 1940 هنگام تمرین فیلم احمقها در دریا با لوسیلا هنرپیشه هالیوود آشنا شد و با هم ازدوج کردند و در واقع این ازدواج بهترین ازدواج الیور بود. استن و الیور همچنان با هم کار می کردند. آن دو با کمپانی فوکس قرارداد بستند و به همراه گروه خود به اروپا سفر کردند. ابتدا به انگلیس رفتند و سپس به پاریس و در آنجا مورد استقبال گرم مردم روبرو شدند. بعد به هلند و در نهایت به سوئد سفر کردند و به هر کجا که پا می گذاشتند شادی و خنده را به ارمغان می آوردند. در سال 1952 الیور بیمار شد. درد در ناحیه چپ بدنش زندگی را برایش مختل کرده بود. لذا الیور و استن مجبور شدند به آمریکا بازگردند و به این ترتیب مسافرتشان 9 ماه طول کشید. او در می 1954 دچار حمله قلبی شد و پزشکان به او توصیه کردند که رژیم غذایی بگیرد. در 14 سپتامبر 1956 دوباره دچار حمله قلبی شد و حالش رو به وخامت رفت او حتی نمی توانست تکلم کند. در خانه بستری شد لوسیلا در کنارش بود. او در آگوست 1957 دچار چند حمله پی در پی قلبی شد و به حال کما رفت و دیگر چشم باز نکرد. الیور هاردی در 7 آگوست 1957 در سن 65 سالگی دیده از جهان فروبست و او را در باغ والهالا ( (Valhalla در قسمت شمالی هالیوود در قسمت هنرمندان دفن کردند. در مراسم تدفینش استن لورل بسیار بی تابی می کرد. او بهترین دوست و همکارش را از دست داده بود . البته استن لورل نیز در آن زمان از ناراحتی فلبی رنج می برد و پزشکان او را منع کردند که در مراسم تدفین الیور شرکت کند. اما استن لورل نمی توانست مرگ دوستش را فراموش کند. نام : آرتور استنلی جفرسون
درمورد کارها و فیلم های لورل و هاردی به نظر میرسد لورل و هاردی مدام در حال تسویه حساب با یكدیگرند. آنها بدون همدیگر از عهده كاری بر نمیآیند و با هم نیز آن را خراب میكنند. در حالی كه بیشتر زوجهای كمدی كاملا مستقل از هم به نظر میرسند، لورل و هاردی از هم تفكیكناپذیرند و بطور فردی معنا ندارند. لورل میگوید: «ما باید در محدوده فیلمهای كوتاه میماندیم. شوخیهای ما در طول روایتهای طولانی تاثیرشان را از دست میدادند. در سبك ما یك خط داستانی ساده و كوتاه كافی بود تا انواع شوخیها را از دل آنها بیرون بیاوریم.» از دید لورل، بزرگترین اشتباه آنها شركت در فیلمهای بلند بود، در حالیكه هاردی مخالف این نظر بود و به قول همسرش از تولیدهای عظیم بدش نمیآمد: «او معتقد بود در فیلمهای بلند، كمدی باید تابع داستان باشد، طوری كه كمدین مجبور نباشد تماماً بار فیلم را به دوش بكشد.» هال روچ این مشكل را ضعف لورل میدانست و معتقد بود در حالی كه او در جزییات شوخی پردازی بینظیر است، در روایت داستانی موفق نیست. امروز نیز در نگاهی دوباره به فیلمهای بلند آنها، بسیاری از وقایع و شخصیتهای مكمل را زاید مییابیم. خلاقیت سینمای لورل و هاردی با ورود به دهه چهل پشت سر نهاده شد. آنها بین سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ در برخی فیلمهای بلند كمپانی فاكس قرن بیستم بازی كردند، اما دخالت اندكی بر فیلمنامه و كارگردانی داشتند و لورل همواره از این دوران به تلخی یاد میكرد. همچنین هاردی به همراه هری لنگدون در فیلم «فیلها هرگز فراموش نمیكنند» بازی كرد كه نخستین اشارههای جدایی زوج لورل و هاردی را در بر داشت و دلیلش نیز این بود كه از قرارداد هاردی با فیلم وگرافی لورل و هاردی صامت: ناطق کوتاه: فیلمهای بلند:
جعبهی موسیقی یا (پیانوی ماشین) یکی از غنیترین و پربارترین فیلمهای لورل و هاردی است و کلاً بهترین کار جیمز پاورت که خالق بسیاری از آثار برتر آنها نیز میباشد. فیلم، تدوین بسیار درخشانی دارد و پر از شوخیهای کلامی و حرکاتی میباشد. علیرغم این واقعیت که تمامی سه حلقه به یک شیرینکاری اصلی اختصاص داده شده است. فیلم بهطور متوالی از تنوع عمل برخوردار است و بهطور پیوسته تودهای از شخصیتهای جدید وارد صحنه میشوند تا میان حوادث گوناگون فیلم تنوع ایجاد کنند. از نظر برش فیلم و چشمانداز آن شباهت کوچکی میان این فیلم و صحنه پلههای (اودسا در فیلم رزمنا و پوتمکین 1925) ساخته سرگئی ایزنشتاین وجود دارد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط پریناز
|
|
||