تبليغاتX
حرفهای از جنس شیشه
خدا نقطه گذشت وانسان اغاز راه

 

صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت

 

 دو- گهواره ايست

 

 آشنا لالائی می خواند...

 

 سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم

 

 و آدم ها را نمی شناسم...

 

 چهار- زندگی آبی است

 

 ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام.

 

 پنج- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛

 

 آشنا مراقب است بروز نکند.

 

 شش- به هفت نزديک می شوم

 

 ولی هنوز عاشق نگشته ام!

 

 هفت- بازی ها پايان ندارند؛

 

 نفس هايم تند می زنند

 

 و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛

 

 می گويند عاشق گشته ام....

 

 هشت- هفت به پايان رسيد

 

 اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم!

 

 نه- ديگر حرفی ندارم

 

 طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند:

 

 يک ساحل...

 

 يک دنيا تنهايی... 

 

راستی! "يک " را نشمردم:

 

 رويايی نوشين از بستر خواب خدا

 

 در منطق بيداری ام جاری گشت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط پریناز  |